سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
75
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ « * » ربّ دار و ربّ غلام باشد هم « 1 » غم و شادى با خواجهء خود گويد به اندازهء توانايى خود كار آن غلام بيچارهء خود بسازد از آنك غلام بيچارهء او باشد فرمان او دوست دارد و با دشمن او دشمن باشد چون تو هستكنندگى اللّه را تصديق كنى از هر نيست و هوايى هرچ خواهد برون آرد اللّه ، اختيار خود را معارض اختيار او ندانى هرگز غم و اندوه نباشد . خواجه محمّد سرزرى گفت مر تاج زيد را كه از بهر آن دانستم كه فلانى را نان و قميطا 264 آريد تا او بيارامد كه من بيست سال در خود آرزوانه بكشم تا در من هيچ آرزوانه نماندست تا هرك بيايد نزد من آرزوانهء در من پديد آيد بدانم كه او آوردست آرزوانهء من و اين محمّد سرزرى هرگز نماز آدينه نكردى گفتى نخست بيا مسلمان باشيد تا من در مسجد شما آيم . از هر كارى معشوقه بتوان ساختن و عشق در هر شغلى توان بردن چون مزهء هر كارى از طاقت تو زيادت آيد آن عشق و مستى تو شود اكنون چنان كن كه از هر كارى كه بينديشى عشق تو در آن شغل پديد آيد . إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقاً وَ هِيَ تَفُورُ تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ « * * » همه خشمها از آتش خيزد چه عجب اگر آتش دوزخ را خشم باشد نخست آدمى گرم شود و سرخ شود آنگاه كفك خشم اندازد . قسمى را تقدير كفر و اهل دوزخ گردانيد بر وجهى كه ايشان را هيچ عذرى و حجّتى نى و بههيچوجه ظلم و جور نى بل كه عدل كه در ملك خود تصرّف مىكند ترا گلى باشد يكى پاره را به صورت اسپى كنى و يكى را به صورت موش كنى و يكى را صورت پيل كنى و يكى را صورت خبزدوك و جعل كنى و يكى را نقشهاى نغز كنى و اندامهاء راست و يكى را نقشهاء زشت كنى و اندامهاء كژ آن صورتها را و غير ايشان را هيچ اعتراضى رسد با تو از آنك در ملك خود تصرّف مىكنى خار و گل را غذا و
--> ( * ) قرآن كريم ، 46 / 13 . ( 1 ) - ظ : همه . ( * * ) قرآن كريم ، 67 / 7 ، 8 .